پشتیبانی

سکــــــــــــــــــوت غـــــــــــــــم
لینک دوستان

ادرس وبلاگ به اين ادرس منتقل شده لطفا روي عكس كليك كنيد


ادرس وبللاگ جديد

[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 23:48 ] [ صــــدف ]

مادر اي مهربانترين مهربانان تويي كه محبت وعشق  وزندگي را به من اموختي ومرا

ازجاده هاي خطررهايي دادي تو پرتويي از نور خدايي توكتاب صداقت وراستيني وجهان

باوجودت رنگ ميگيرد وبالبخندت دنيا اسوده ميشودبا مهربانيت  سختي هاودشواري ها

را برايم هجي كردي ومرا براي  رودررويي با اينده ساختي .وبا عاطفه ومهربانيت اندوه

قلبم را زدودي  ومرهمي از محبتت برزخمهاي  زندگيم نهادي ومددكار مهربان مشكلاتم

بودي  وقله هاي ناهمواره زندگي را نشانم دادي .قلم از نوشتن عظمت وبزرگيت عاجز

است مرا ببخش اگر نميتوانم انگونه تورا وصف  كنم حتي جملات هم دربرابر شكوه و

عظمتت كم ميارورند اري اي مادر مهربانم  امروز روز مهربانترين افريده خداست و

برايت بهترينهارا ارزو دارم روزت مبارك


[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:59 ] [ صــــدف ]
سالي را باتمام تلخيها وشيرينيهايش پشت سر گذاشتيم ودر ميان روزهاي گذشته

تجربه هاي سخت را نجربه كرديم واز زمان گذر كرديمتا به سالي جديد وارد شويم

اري وارد بهار شديم كه نشانه سر سبزي  واميد وزندگي دوباره وتولدي ديگراست

با سبزشدن درختهاي خشكيده  خدا به ما مي اموزد كه زندگي سرتاسر اميد است و

هر لحظه زندگي ميتواند برايمان بهاري باشد پس همچون درختان خشكيده بهاررا

درك كنيم واز نو بشكفيم

سال نو مبارك

[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 16:59 ] [ صــــدف ]

رفته رفته روزگار برتو سخت ميگيرد وتو هروز نااميد ترميشوي گاهي اهي

از دل ميكشي ونگاهي به آسمان آبي خدا ميكني باخود ميگويي هنوز

كسي هست كه مرا دراين دنيا دوست داشته باشد هنوز كسي هست

  كه دنيا رابرايم زيبا سازد اري اين روزها همه ميكوشند ديگري را براي 

موفقيتشان پلي كنند ازرودخانه اتفاقات بگذرند اما اوتورا پل نخواهد كرد

درسياه چالهاي زندگي دستت را ميگيرد واز روي انها پرش ميدهد دراين

روزهاي سياهي جز اورا نميتواني راز دارخود بداني اوست كه راه هارا

برايت صاف وبدون لغزندگي ميكند مراقب باش مبادا اورا بارفتارت بيازاري

واورا غمگين كني اوتورا تنها تورا به خاطر خودت دوست ميدارد نه بازيت

ميدهد ونه رهايت ميكند پس درسراشيب مشكلات دستش را محكم

بگير وبه اوتكيه كن تا تلخي روزها برايت شيرين گردد

[ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 14:38 ] [ صــــدف ]

دوستارانت را بايد درزمان شكست ديد انگاه كه احساس ميكني كه اسمان برسرت

اواري شده وهيچكس دركنارت نيستتا تورا دراغوش بگيرد اشكاني راكه ازچشمانت

جاري شده با دستانشان ازروي گونه هايت پاك كنند هرروز برايت روزها تيره وتاريكتر

ميشوند وروزنه هاي اميدرا بسته ميبيني احساس ميكني حتي دراين لحظات اخرين هم

كسي نيست كه دستانت را دردستانش بفشارد وتورا به زندگي جديد نويد دهدوبرايت شادي

را زمزمه كند وبرايت خنده را ارزواري زماني كه به اوج ناميدي رسيدي ودرهارابسته

يافتي بازهم بهترين دوست  ومهربان ترين به فريادت ميرسد اوكه هميشه درهمه لحظه

باتو بوده درخوشي ها درنا خوشي ها تورا دراغوش ميكشيد فقط به خاطر خودت تورا

دوست ميداشت اري او كه درتمام لحظه بيادت بود دوباره اغوشش را گشود وتوراباتمام

مهرباني  دراغوش گرمش فشرد وتورا نويد اميد وزندگي بخشيد اري اين اخرين لحظات را

بااوهم صحبت ميشوي چون ميداني از تمام وجوددوستت داردوتوهم اورادوست داري وبه خاطر

ان بمان وتحمل كن تارستگاري راهي نيست


[ جمعه پانزدهم دی 1391 ] [ 21:1 ] [ صــــدف ]

ان روز كه ديگر رمق براي زندگي كردن را نداشتي وباخود مي پنداشتي

به اخر راه رسيده اي ودنيا برايت سياهي بيش نبود دنبال روزنه اميد

مي گشتي  وملتمسانه اورا از هركسي طلب مي كردي انگاه كه احساس

مرگ را در خود حس كردي  واشكانت برگونه هايت لغزيدنت دستانت به

التماس به اسمان بيكران بلند شدند وخداراازاعماق قلبت صدا زدي تا برايت

  اميدرا دوباره بسرايد تا نور زندگي بر جهان تاريكت روشني بخشد

وقلب دردگرفته ات را دوباره  ازمحبتش پر كند تا بتواني  راهي

را كه درپيش داري با اميد به خدا  به پايان برساني 


[ جمعه دهم آذر 1391 ] [ 14:39 ] [ صــــدف ]
           

             اين روزهاي پاييزي درفكر ارزوهايي هستم كه مقصدي جزسراب نداردبا اينكه ميدانم

 ولي درانديشه راه هاي رسيدن به انها هستم وتلاش ميكنم تا به انچه كه دست

نيافتني ستدست بيابم وتوهم دررسيدن اين ارزوهاكمكم ميكني ومرا راهنمايي

ميكني تو گفتي دوستنداري نااميدي وشكستن مرا ببيني  وقدم به قدم با من

اززمان گذر ميكني وبه من در رسيدن ارزوهاي بزرگتراميد ميدهي وياري مي كني

تا  راهاي ناهمواررا بپيمايم خوب ميداني وجودت دركنارم مايه ارامش است

ومرااز سياه چال نا اميدي رهايي ميدهد  


[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 15:30 ] [ صــــدف ]

هرگاه امدم بگویم من تنهایم تو مراصدازدی وباگرمای دستانت مرانوازش

کردی هرگا خواستم بگویم تکه گاهی برای دل گرمی ندارم تا استقامت کنم

دربرابرم قدالم کردی ومرادرسختی هاهمراه بودی بدون انکه بدانم توهمه

جا بامن بودی هرجا که برایم خطر بود مرا منع کردی اما من ندانسته

شکایت کردم وتورا ازخودرنجاندم اما تو انقدر بزرگ ومهربانی هرگاه

خطایی کردم ویا از سرغروربرسرت فریاد کشیدم چشمانت را بستی و

به من لبخند زدی اری امروزمیدانم که چقدر دوستم داشتي ولی من

ندانسته باتو درجنگ بودم وتورانمی دیدم وبه شیطان وجودم پناه میبردم

وکارهای غلط خودرادرست می پنداشتم وبازهم توبودی برایم امیدبه زندگی

را زمزم کردی وبرایم جاده ناهمواره زندگی را هموار وبدون سراب

ساختی اری خدایا من بنده ناامیدت را باز تو دراغوش گرمت گرفتی و

مرا دربرابر مشکلات ایمن کردی برای پرواز به اوج مرا یاری کردی

خداوندا مرادراین دنیای ناامیدی تنها نگذار و نگذار تورا لحظه ای از

خاطرم ببرم


[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 18:36 ] [ صــــدف ]
خدايا كسي دراين دنيا جز تو غم خوارم نخواهد بود وراز دلم را گوش نخواهد

داد اين روزها ديگر اعتماد معنايي ندارد ونميتوانم راز دلم را باكسي بازگو كنم

اما هنوز تو هستي كه بتوان باتو سخن گويم وراز دلم را باتو بگويم وزماني كه

چشمانم انتظار ديدن محبت راميكشد توهستي اغوش گرمت را باز ميكني

ومرا در مي يابي وتسكينم ميدهي

خدايا لحظه اي دراين دنيا مرارها نكن


[ دوشنبه سوم مهر 1391 ] [ 15:24 ] [ صــــدف ]

روزها نوشتم بر لوح  دفتري سفيد كه  كه چرا من دراين دنيا بي كس ترينم

ومن دراين تنهايي خواهم مردبدون انكه كسي برمزارم اشكي بريزد وازدوريم

فغان كند امااين روزها ديگر حس تنهايي را ندارم وميدانم كه كسي هست

برايم غمخوار باشد  اري روزها درگمان اشتباه بسرميبردم بدون انكه به تو

فكركنم وتورا كه بهتراز جانمي درخود بيابم ديگرضربان قلبم براي تو ميزند

و بايادتوست كه نفس ميكشم اري هرگاه كه احساس تنهايي ونااميدي وجودم

راازخود پرميكند توهستي كه دستنام راميگيري وبه اوج قله اميدميبري وبرايم

زندگي شادرا زمزمه ميكني تويي كه لبخندت مرا مسرور درشادي ميكند وغمت

چشمانم را باراني امروز ديگر به هيچ فكرنخواهم كرد جز تو كه برايم تمام

زندگيم هستي  تو اي بهتراز جان من تورا ازتمام وجود دوست دارم  وقلبم تا

اخرين ضربانش براي تو مي تپدتا تورا دروجودم دارم ديگر غم را از خود

ميرهانم اي مهربانترين تو براي خواندنت بهانه نميخواهي  واين من كه براي

بودن باتو بهانه ميخواهم پس بگذار من بمانم ودستم رامحكم بگير و دراين دنيا

رها نكن تا درمنجلاب پراز  گناه غرق نشوم اينجا دنياي محدوديست  كه اغلب

به مقصد پاك ميرسندومنم هم پاهايم ميلرزددراين راه كه مبادا به چاهاي عميق

برخورد كنم ميدانم تو هميشه بامني اما بازهم تورا  براي تكرار ياداور ميخوانم

تا تورا دراين دنيا به فراموشي نسپارم


[ پنجشنبه نهم شهریور 1391 ] [ 16:14 ] [ صــــدف ]

هنوز تلنگرهاي توازوجود خطاهايمان فراموشم نشده هنوز تكرار حرفهايت

برايمان شيرين است  مهربانيت را با تمام وجود حس ميكنيم وميدانيم اگردر

دنيا كسي را نداشته باشيم تو هميشه دركنارماهستي ودركمان ميكني توامروز

مارابااينكه ميداني پرازگناهيم به ميهماني كه توميزبانش هستي دعوت كردي.

خوشحاليم مارا لايق براي ورود به اين ميهماني ديدي وبزم شبانه رابرايمان

مهيا كردي.اين روزها همه به ميهماني تو امدند تا بارديگر تورا بخوانند ودر

سر سفره نعمتهايت تورا شكر گويند وبه تونزديك شوندمن هم خودرا حاضر

ميكنم تااز دل وضوكنم وبه سجده تودرايم وبراي ميهماني پربركتت تورا

سپاس گويم. اين روزها دنيا حال وهوايي ديگري دارد امروز عشق هم حال

وهوايش عوض شده اينجا عاشقان جورديگري هستند شكست را نميبينند

جزشيريني عشقي كه خود باور كردند اين عشق همان عشقي ست كه خدا

به بنده اش دارد وبنده به خدا.ودراخر انان به وصال هم خواهند رسيد.

وجدايي معنايي ندارد.خداونداان هنگام به وقت افطارت سفره اي از

نعمتهايت بر ما مي گستراني وازگناهانمان  چشم پوشي ميكني دستمان

رابگير وبرسفره تقواي خودبنشان وماراعاري ازهرگناه كن 

[ پنجشنبه پنجم مرداد 1391 ] [ 5:30 ] [ صــــدف ]


توبودی که درسراشیبی سقوط دستم راگرفتی وبه اوج بردی وپناه هم دادی وازگزنددشمنان

 ودوستان دیوصفت نجاتم دادی آنگاه که من احساس تنهایی می کردم واافکار شیطانی عذابم

 میداد تودرکنارم بودی وبه تمام دردلهایم گوش  می دادی  ومرا راهنمایی می کردی. باوجود

 تو روزهای تلخم راشیرین سپری کردم  چون تورادرکنارم احساس کردم وحال امروزهم  تو

برایم سرنوشتی دیگر نوشته ای چه آن تلخ چه شیرین باتمام جان می پذیرم  چون میدانم تو

 برایم بهترین را می خواهی  وتو تنها مرادرک میکنی ودرتمام سختی ها وخوشیها درکنارم

 هستی  ولحظه ای مرا تنها نمی گذاری  وهمیشه ناجی ام هستی .پروردگارابازهم می گویم

عاشــــــــقانه دوســـــــــــــــتــت دارم وتـورا ســـــــــجده خــــواهم کرد

[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 15:1 ] [ صــــدف ]
صدای مرغ عشق نوازشگر روح ادمیست.زیبامینوازدان مرغ عشق،نوای عاشقی

راانگونه که مارا مست وحیرت در عاشقیش میکنداوبااهنگ صدایش به مارسم

عاشقی رامی اموزد ودرس زندگی رابرایمان تکرار میکند.اما نمیدانم چه شده امروز دیگر

صدای این پرنده خوش اوازتنین انداز نمیشود انگار شکار نامردان روزگار شده يادر

 بند انان گرفتاراست.گاهي
ازدور صداي غمگيني كه اسارت راباخود زمزمه ميكند مي ايد واز نامردي

 وناجوانمردي دراين دنياي ننگين می سراید.برای اناني كه براي لحظات كوتاه خوشي خود او

را به اسارت مي برند ودر قفسي حبس ميكنند بي انكه بداند اوهم موجودي زنده است وازادي

 رادوست دارد وميخواهد رها ازهر بندي دراسمان بي كران خدا بال بگشايد وپروازكند

اماانگار دل اینان ديگرسنگ است واحساس اين مرغ عاشق رانمي فهمند واورا

حبس میکنند وخودرا عاشق می نامند بدون اينكه معني زيباي عاشقي را بدانند

[ دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 ] [ 23:41 ] [ صــــدف ]

پدر باران رحمت بي منتهاست كه باغ زندگي فرزندان خودرا پرطراوت ميكند وبا وجودپربركتش

خانه را طراوت وتازه گي مي بخشداو باغبانيست كه بامحبتش گلهاي زندگي راجان ميبخشد

وبا مهرباني ابياري ميكند وبادستان نوازش گرش بالطافت انهارانوازش ميكند ورنج را برخود ميخرد

تاانها درختاني تنومند وبا استقامت وشاداب به ثمر برسندتا دربرابر مشكلات صبر پيشه كنند

پدر اي مهربانم  امروز بهانه ايست تا ازتمام زحمتهاي بي دريغت تورا سپاس گويم هرچند اين 

كلمات دروسعت بزرگي تو نمي گنجد تازحماتت ومهربانيت را برايت وصف كنم وتورا انگونه كه

هستي بسرايم پدر بدان بي نهايت دوستت دارم

روزت را باتمام وجود تبريك ميگويم

[ دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 ] [ 14:0 ] [ صــــدف ]

گاه درسكوت لبانت چشمانت سخن ميگويند انگار درعمق نگاهت
 غمي نهان است  كه برايت رنج آور است نگاهت را به  گوشه اي
خيره كرده اي وادناميدي را باخودسرميدهي ديگرمعناي زندگي را
 برايم تكرار نميكني وعشقانه زندگي كردن رانمي سرايي انگار تو
هم ديگر دراين واپسين روزها اهنگ نااميدي باخود زمزمه ميكني
 بدان انكه تورارنج داد تورا دوست دارد وهميشه مراقبت خواهد بود
 پس از روزگار دلگير نباش كه اين خواسته اوست تا برايت راهي
 بهتررا انتخاب كن
د.
وتورا براي روزهاي شيرين تر دعوت ميكند


[ یکشنبه هفتم خرداد 1391 ] [ 14:25 ] [ صــــدف ]
اي مادر توزيباترين واژه براي بودني  اميد زندگي براي زيستني وبهانه اي براي زندگي كردن

توهمان ديوان محبت هستي تو همان سروده زندگي واستقامت همان رهبر همان  كه

در تمام مشكلاتم كنارم وغم خوارم بودي وخواهي بودهنوزهمچون كودكي سربرشانهايت
 
ميگذارم وبه ياد كودكي ام ازواژه هاي شيرين زندگي برايم ميسرايي ومن از غصه هاي

روزگار برايت ميگويم وتو اي مادر هنوز اغوش گرمت را برايم باز ميكني ومرا در

اغوش ميگيري  وباتمام وجود به تك تك جملات من پاسخ ميدهي واشكانم را بادستان

 پرمهرت ازچشمانم پاك ميكني وبوس بر صورت ميزني مادر باتمام وجود واژه هاي

 زيبارابرايت كنار هم مي گذارم تا شايد بتوانم تورا بسرايم تو انقدر بزرگ هستي كه تمام

 كلمات من براي وصف تو كوچكند ونميتوانند تورا خوب تفسير كنند اين را برمن ببخش

كه قلمم بيشتراز اين نميتواند بنگارد چون تو بزرگي وهيچ قلمي نمي تواند  بزرگيت را به
 
تصوير بكشد

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:52 ] [ صــــدف ]

روزي كه چشم براين جهان گشودي همه ازآمدنت شاد بودنداشك شادي برچشمانشان جاري بود

وزير لب آمدنت را به يك ديگر تبريك ميگفتندو چه روزها بزرگ شدندت رانظاره ميكردند

وچه آرزوهايي درسربرايت داشتنداما تو جز برباددادن آرزوهاي انها چه كردي حال در

گوشه اي از اتاق تنگ وتاريك نشسته اي وبه انتظار مرگ لحظه شماري ميكني .هنوز

روزنه اميد برتو نتابيده؟ تاخودت راازمنجلاب اسارت نفس رهايي بخشي وبه خاطر

كساني كه از لحظه هاي بهترين عمرشان را به خاطر بودن تو ازدست دادن بماني

هنوزميخواهي شاهدرنج وعذاب دوستانت باشي يانه اميدرا برميگزيني وخودرا

از هواي نفس رهايي ميدهي؟لحظه اي بي انديش و به خاطر كساني كه از تمام

وجود دوستت دارند وبراي بودنت دعا ميكنند اميدرا درخود دوباره زنده كن

واز اتاق تاريكي  بيرون بيا وبه دنياي زيباي خدا لبخند بزن تانور

اميد دوباره برتو بتابد

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:7 ] [ صــــدف ]

امروز برتمام خاطراتم رخت بستم وانهارا درتاقچه ای از زندگی گذاشتم تا برای روزهای نبودنم

خاطری شود برای دیگران. امروز  سعی میکنم باخوبی برای دیگران خاطره ای بی افرینم تا در

نبودنم به یادم زندگی کنندوازروزهای خوش با من بودن سخن بگویند دیگر نمیخواهم دلی را

برنجانم قلبی را بشکنم وکسی را بی ازارم  امروز ازتمام کسانی که ازمن رنجیدند می خواهم که

مرا ببخشند وبرای بودنم دعا کنند که این روزها ملتمسانه محتاج دعای دیگرانم وبه امید روزی

که در درگاه خدا بخشیده شوم

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 21:33 ] [ صــــدف ]

 

روزهاي بهاري طراوت تازه اي به جان تمام موجودات مي بخشد اما درعجب ام چرا ماانسانها

اين طراوت وتازه گي را حس نميكنيم وهميشه درخاطرات تلخ خود مسير زندگي را طي ميكنيم

وبه انچه كه درگذشته اتفاق افتاده دل مي بنديم زيبايي اين روزهاي  بهاري رو باخاطرات

فردا تلخ ميكنيم وبه به گذشته مي انديشيم وفكر ميكنيم اينده اي تلخ درانتظار داريم

كاش مي شد تمام روزهاي گذشته را به بادهاي بهاري سپرد تا باخود به سرزمين غمها ببرد

ومارا مانند شكوفه هاي بهاري  طراوت بخشدواز نو زندگي جديدي رامانند درختان وزمين هاي

از خواب بيدار شده آغاز كنيم  ودل به فردايي زيبا كه انتظار مارا ميكشد ببنديم

 پس به اميد ان روزهاي شاد بهاري زندگي را ادامه ميدهيم

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 0:2 ] [ صــــدف ]

روزها ازپي هم ميگذرندومادرانديشه فرداي بهترهستيم اماافسوس ازلحظاتي كه درگذرزمان

ازدست رفته اندوما آنهارا نمي ينيم دريك سال كساني مي آيند كساني ميروند بدون آنكه

بدانيم براي چه آمدندو براي چه رفتندآيا ازخود ميپرسيم آنهاراماازدست داديم يا سرنوشت

ازماگرفته. وقتي  هميشه به فكرروياي دست نيافتني خود باشيم  به ديگران فكرنمي كنيم

وبه خاطرخواسته هاي نفسانيمان آنهارا خرد ميكنيم وقتي ازانها سيرميشويم به بهانه اي

آنهارا دورمي كنيم گاه پشيمان ميشويم اما قدرت بازي بيشتراز پشيماني ست وبراي بازگشت

راهي نميگذارد اين روزها بيشتر به گذشته بايد انديشيد چون سالي تمام ميشود ويك سال

ازعمرما گذشته واين عقربه زمان بي رحمانه پيش ميرود ومارا درجاده زمان جاي ميگذارد اين

ماهستيم هنوز خوابيم به اميد زمان اضافه اما عمرگذر آب جوي است كه ميرود وهيچ گاه

بازگردي ندارد  وچيزي كه از آن باقي مي ماند خاطرات تلخ وشيرين اين روزگارست كه مانند

سنگ حك شده برذهن ما مي ماندآن روز ي كه به خود بياييم ديگر فردايي نيست براي جبران

عمر رفته ما پس بايد ازاين روزهاي آخرين سال بهترين روزهاي عمرخودرا برچينيم كه شايد يك

سال ديگر دراين زمان ما نباشيم تابتوانيم جبران روزهاي ازدست رفته را كرد

به اميد سالي خوب  وپر بركت براي همه شما خوبان           سال نو مبارك

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 0:5 ] [ صــــدف ]

چه زيباست وقتي تو بدنيا مي آيي  وهمه  مراقبت هستند كه مبادا مريض شوي ودردي داشته باشي ،

مادر اين روزها همدمت ميشود وبالالايي او ميخوابي وبابوس پدر ازخواب بيدار ميشوي  

زمان ميگذردتو ميتواني سخن بگويي واولين واژه زيباي مادرا بيان مي كني وازدردل كودكانه

روياهاي زيبايت  براي اومي سرايي مادر به تك تك آنها مي خنددوبوسه هايش را نثارت ميكند

روزها درگذر زمان ميرورد تو باكمك مادر راه ميروي وبه آغوش گرم پدر پناه مي بري كه مبادا

برزمين بيفتي پدر تورادرآغوش خود سخت مي فشارد وبوسه برصورتت ميزند .

ديگر تو بزرگ شده اي اين را پدر ميگوييدو تورا  خوب برانداز مي كند.تو  با غرور راه

ميروي وخنده مستانه سر ميدهي به  خيال خود بزرگ شده اي وديگر به پدر تكيه نميكني وباما

دردل نميكني واز روياهاي كودكانه نمي سرايي .

تودرخيال خام خود همه را دوست مي پنداري  دراين فكر نيستي كساني ميخواهند دنياي

زيباي تورا بربايند .وتورا درمنجلاب بياندازند بي انكه بداني چه نقش هاي شومي در

سر دارند وترا به نابودي مي كشانند وزماني صداي شكستن قلبت را ميشنوي  دراين

انديشه هستي كه ديگر كسي نيست كه تورا درآغوشش بگيرد مرهمي برروي زخمهايت باشد

ودردل تورا باتمام وجود گوش كند تو به اوج نااميدي ميرسي وديگر زندگي برايت معنا ندارد

ودرگوشه اي ازدنيا خودرا تنها مي يابي اما بي خبر از انچه كه دراطرافت  مي گذرد هنوز

نميداني كساني هستند كه بدون انكه باانان سخني بگويي نگاهت را ميخوانند وازتمام

دردهايت اگاهند وتورا ازتمام وجود دوست دارند وان زمان است كه پي به عشقي جاودانه

مي بري همان كه باعث ماندنت ميشود وتورا به سوي خود ميخواند اين همان عشق زيبا

وپاك الهي است كه از عشق بي پايان خدا سرچشمه ميگيرد ومارا جاودانه ميسازد

انگاه است كه باخود عهد مي بندي كه ديگر فريب حرفهاي زيباي گرگهارا نخوري


[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 23:24 ] [ صــــدف ]

اين روزهاچه مي گذرد؟ هررهگذري كه ازكنارت رد ميشود

 ونگاهي ازسرغرور به تومي اندازد وتورا به خاطره گناه

 ناكرده ماخذه ميكند .وبرايت حكم جاري ميسازد . اينان با

خودچه انديشيده اند شايد تورا عاري ازاحساس فرض 

كرده اند .  آيا ميداننداين روزها باتوچه كرده اند؟ روزها

 وشب هاي زيبايت را ويران ساخته اند. و ميدانند غم را

برايت به ارمغان اورده اند ؟اين روزها نگاه نفرت را

جايگزين نگاه عاشقانت كردي اينان تورا مي خواهندبه

  قربانگاه نااميدي بكشانند .اما كمي صبركن شايد ميان

 اين رهگذران كسي باشد كه تورا به ادمه زندگي اميد 

دهد وبرايت زندگي رابه جاي مرگ ارزو كند. پس اشكهايت

 را پاك كن ونگاه زيبايت رابه روشني فردا بدوز كه فردايت بااميد زيبا خواهد شد 


[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 22:44 ] [ صــــدف ]

اين روزها به توچه ميگذرد .نميدانم اما ازبغض صدايت وچشمان غمگين وسرخت، ازاندوهگين

 بودنت باخبرميشوم.هرگاه نگاهت ميكنم باتبسمي چشمهايت رامي بندي كه مبادا سرخي آنها

راببينم توفكرميكني كه من نميدانم امامن ازتمام احساست باخبرم ونگاه شادتوراازغمگين

 ميشناسم مي خندي اما درتمام لحظه هاي خنده ات به چشمانت خيره ميشوم وحلقه هاي 

اشك رادرچشمانت مي بينم وقطراتي كه برگونه ات جاري مي شوند. براي آن بهانه داري .

نميدانم در اين لحظات كه ازدنيا بيزاري  به كه پناه مي بري وراز دلت راباكه مي گويي كه

 اينگونه استقامت داري. برايت آرزوي روزي زيبارادارم بدون ديدن اشكها يت وديدن دوباره 

خنده هاي زيبايت


[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 22:32 ] [ صــــدف ]

امروز برگونه هايم قطره اشكي جاري شد همان هديه الهي كه تو برايم قراردادي

تابتوانم درغصه هايم با اودردم راتسكين دهم همان قطره اي كه به اندازه تمام

درياهاي دنيا مي ارزدهمان قطره اي كه ازاحساس قلبم سرچشمه ميگيردوهمراه

تنهايي من است .سرچشمه اين همان قلبي ست كه به عشق تو وبراي تو مي تپد

تو اين قلب رادر سينه من جاي دادي تا جايگاهي برايتو باشد  وقرارست من اين جايگاه

عظيم را به هيچ كس هديه ندهم جزءآنچه تو برايم قرار دادي.


 

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 2:39 ] [ صــــدف ]
گاه  باخندهايش مي خنديدي وگريه هايش ميگرستي آرزويت بودن اوبود اما دست

روزگار اورا ازتوربود وباخود به جايي دوربرد. هروقت آلبوم عكسهايت راورق ميزني
 
عكسش باان خنده شيرينش تورا ياد خاطرات زيبايي كه بااوداشتي مياندازد اوميدانست

 دوستش داري واوتورا دوست ميداشت ميداني هنوزهم دوستت دارد اما فاصله ها ديداررا

ممكن نميسازد .وبه اميدروزي كه اوبيايدوتورا ازدل تنگي برهاندزندگي ميكني .وبراي

ديدارش روزشماري ميكني.

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 21:26 ] [ صــــدف ]

كاش ميشد  آنقدر كه به عشق نفس رنگ ميدهيم به عشق روح وجان هم

رنگ مي داديم  واورا باور ميداشتيم و هرچه رنگ عاشقي است به اوميداديم

كاش از عشق  نفس دور بوديم واز دست دادن آن قدرافسوس نمي خورديم وهمانقدر

از شكست عشق وروح جان احساسي شكست ميكرديم  چرا بايد عشق  جان وروحمان

اينقدر برايمان غريبه باشد چرا انقدر نسبت به ان بي احساسيم چرا عشق نفس رابيشتر

دوست ميداريم چرا رنگش را در ذهنمان پرنگ ميكشيم وعشق پاك خدايي راكمرنگ ميكنيم

ومهم جلوه نميدهيم وانكارش ميكنيم همانا قلب پاك ما جايگاه اوست بيايد قلب مان را به

صاحبش بازگردانيم وعشق اورادردلمان پرنگ كنيم تاشكست تلخ عاشقي نفس رانبينيم و

به اوج نااميدي نرسيم.

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 21:30 ] [ صــــدف ]
گاه باخود دراين انديشه بودم كه عشق چه معنايي دارد؟ وعاشق كيست ؟وچرا عاشق ميشوند؟

وامروز بازهم دراين جمله نچندان سخت انديشيدم وباخود درفكر فرورفتم عشق ازچه سرچشمه

ميگيرد  وازكجا آغاز ميشود وتا كجا ادامه دارد وكي پايان مي پذيرد .آيا اين عشق همان عشق

الهي ست يا نه عشق هوا وهوس است وكداميك بيشتر دوام خواهد داشت  وكداميك مارا به وصال

يار خواهد رساند .

واگر عشق الهي نيست چراجايگاه زيباي خدارا به غريبه مي فروشند

وحال چرا براي نرسيدن به عشق زميني همه زندگي خودرا به نابودي وتباهي مي كشند ؟؟؟

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 14:18 ] [ صــــدف ]

ديگرروزهارا شمارش نخواهي كرد وبه انتظار  نخواهي نشست توميداني ومن هم

ميدانم چقدر انتظار سخت است وانگار سرنوشت برايت انتظاررارقم زده نميداني تا كي

برايرسيدن به آنچه كه ميخواهي  بايد انتظار بكشي گاه نااميدي از لحظه هاي خوش بودن.

اين انديشه برايت رنج آور  ودرواز واقعيت است كه تو هيچ وقت به انچه كه ازاين دنيا

ميخواهي نخواهي رسيد اما از آنچه كه درسرنوشت ات نوشته شده راضي هستي وزندگي

را به خاطره او كه دوستش داري ادامه ميدهي پس انتظاررا به خاطر خدايي كه عاشقانه

ميپرستي وتمام گرماي وجودت ازاوست باز هم به انتظار مينشيني تا به انچه كه او

درسرنوشتت رقم زده برسي

 

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 15:20 ] [ صــــدف ]

  شايدامروز دلت يشتراز همه روزهاي گذشته  گرفته كه اينگونه غمگيني وحتي لبخندي

برلبانت جاري نميسازي وسخت درانديشه اي كه تا به كي بايد انتظاركشيد، خسته اي ازاين

همه انتظاروصبر ،تحملت تمام شده وديگرفكرميكني دربرابرت حصاري ازميلهاي اتشين

است نميتواني ازان گذر كني وبه اين انتظار پايان دهي

اماباز تواميدواري وبه انتظار بي پايانت ادامه ميدهي وراه صبررا برميگزيني

پس به اميد پايان انتظار خوش استقامت ميكني

[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 23:6 ] [ صــــدف ]

 

امروز زمان راجور ديگري ديدي انگار عجله داشت به سرعت مي گذشت

  وتوترس ان داشتي كه اين ثانيه هارا ازدست بدهي و به هدفت نرسي با خود

مي گفتي بايد عجله كنم ديگرزماني نمانده سرعت زمان بالاست ومن هنوز

 انچه ميخواهم را بدست نياوردم  اما باخود دراين انديشه اي كه زمان ازدست

 رفته راچگونه جبران كني كاش  زمان متوقف مي شد و زمان ازدست رفته را

جبران مي كردي افسوس  كه ديگر زمان برنخواهد گشت وتوپشيمان خواهي

 ماند

پس تلاش كن  كه ادامه زمان رااز دست ندهي

 

[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 20:25 ] [ صــــدف ]
درباره وبلاگ

اين وبلاگ را مينوسيم براي انان كه عاشق واقعي هستند وبا عشق خود جاودانه ميشوند